Monday، November 02، 2009
سرريز شدن بدويت
بحث جزيره هاي كيفيت، بحثي شناخته شده در گفتار جامعه شناسي توسعه است. در هر حوزه اي كه توان و زمان كافي براي توسعه ي همه جانبه ممكن و ميسر نباشد، پاي جزيره هاي كيفيت به ميان مي آيد. فرض بر اين است كه با تمركز امكانات و توانش هاي مديريتي بر يك محدوده¬ ي خاص، مي توان آن بخش ها را به درجه اي قابل قبول از توسعه رساند و بعد منتظر ماند يا منتظر نماند و كوشيد تا ديگر بخش ها هم خود را با بخش هاي توسعه يافته هماهنگ كنند
دكتر نقيب زاده از مرحوم دكتر هومن نقل مي كرد آن سال هاي دور هنگامي كه توي تهران تك و توك داشتند پارك و فضاي سبز درست مي كردند، گفته بود همين پارك ها اين مردم را تربيت خواهند كرد. فرض دكتر هومن همين بوده كه اين جزيره هاي كيفيت روح شهرنشيني را در كالبد مردم خواهند دميد. جاي چون و چرا نيست. قبول دارم اما اين يكي دو روز با چيزهايي كه مي بينم و مي شنوم، به نظرم مي آيد كه بايد اصطلاحي در حدود "سرريزشدن بدويت" را هم ضرب كنيم. نمي دانم چنين بحثي در جامعه شناسي توسعه هست يا نه، جامعه شناس اي اگر از اين طرف ها گذشت نظر بدهد
فرودگاه ايكيا و متروي تهران دو نمونه ي نهادهاي مدرن پايتخت اند. اولي به خاطر ارتباطش با زمان بندي هاي بين االمللي و دومي به سبب ساختاري كه زمان بندي دقيق تمام مدعايش را تشكيل مي دهد، قابل توجه اند. به همان خوشبيني مرحوم هومن، فكر مي كردم كيفيت از اين جزيره ها سرريز خواهد شد و بقيه ي شهر را تربيت خواهد كرد. فكر مي كردم وقتي پروازها سر ساعت مي رسند، اتوبوس ها هم سر ساعت حركت خواهند كرد و تاكسي هاي فرودگاه هم نظم و نسقي خواهند گرفت. فكر مي كردم وقتش كه برسد تاكسي هاي توي شهر هم از تاكسي هاي فرودگاه خواهند آموخت. فكر مي كردم وقتي قطار مترو هر پنج دقيقه به ايستگاه مي رسد، بيست متر آن طرف تر اتوبوس هاي شركت واحد هم خودشان را سرانجام با اين بازه هاي پنج دقيقه اي هماهنگ خواهند كرد. خيلي فكرها مي كردم
الان اما توي فرودگاه ايكيا اينطور كه شنيده ام چهار جور تاكسي هست، بعضي ها كرايه ي ثابت مي گيرند، بعضي ها تاكسي متر دارند، بعضي ها هم خودشان پيش از حركت قيمت را با مسافر طي مي كنند. سواري هاي شخصي هم درست همانطور كه كنار پايانه ي شرق داد مي زدند: آمول بابول بابولسر، داد مي زنند تهرون يه نفر، تهرون؟ اتوبوس هاي فرودگاه هم به رغم تابلويي كه مي گويد هر نيم ساعت حركت خواهند كرد، در جواب مسافران معترض كه دو ساعتي سرگردان شده اند، مي گويند هنوز كه پر نشده كه راه بيفتيم.
اين طرف هم اتوبوس هاي شركت واحد اگرچه اين چندساله چيزي از مترو نياموختند اما سرانجام اين يكي دو هفته اي توانستند مترو را شبيه خود كنند. قطارهاي مترو حالا هر وقت بخواهند به ايستگاه مي رسند. گاه هر ده دقيقه، گاه هر نيم ساعت و گاه هر چهل و پنج دقيقه. سيل مسافرها، اتوبوس هاي دهه ي شصت را به ياد مي آورد و سرعت قطارها ترافيك ساعت هفت خيابان ولي عصر را
جزيره هاي كيفيت، حالا نه حتا آنقدر كيفي، برخلاف چيزي كه توي كتابها نوشته شده، انگار توان مقابله با سرريزشدن بدويت را ندارند. اين كه پشت پرده ي مديريت مترو يا فرودگاه چه چيزي هست، تغييري در اين تحليل ايجاد نمي كند. مهم اين است كه بدويت دارد سرريز مي شود و به زودي روي همه چيز را خواهد پوشاند
Monday، March 16، 2009

شرح احوالات
وقت سحر است خيز اي مايه ي ناز
نرمك نرمك باده خور و چنگ نواز
كانان كه به جاي اند نپايند بسي
زآنان كه شدند كس نمي آيد باز
Monday، February 16، 2009
نقطه نظر
دهکدهی ماتم جهانی
رسانهها جهان را بدل به دهکدهای کرده اند. مک لوهان یادت به خیر. حالا دیگر هر گوشه خبری بشود، به برکت رسانه ها زود به گوش همه میرسد. این البته خوب است. جایی که رسانه ها سرک کشیده باشند دیگر نمیشود یک جا همه ی جوان های یک قوم را از دم تیغ گذراند، دستِ بالا مگر بشود چند هزار نفر را کشت. جایی اگر قحطی ای آمده باشد، به برکت رسانه ها همدلی ای به وجود می آید و آذوغه ای جمع می شود. جایی اگر اختراعی شده باشد، عکسش را به ما هم نشان می دهند. ... در کل خوب است، خبر همدیگر را داریم
با این همه مشکل اینجاست که خبر بد، همیشه ی خدا زورش به خبر خوب می چربد. رسانهها، مثل اسفنج که آب را، فاجعه را جذب میکنند و پس میدهند. هر چه خوشی آدمهای جهان است، هرچه به روال هر روزی است، هر چه که سر جای خودش است، توجهی برنمیانگیزد. ما نمیبینیمش. رسانه ها نشانش نمی دهند. خوب! خدا را شکر که هیچ اتفاقی نیفتاده است
اما اگر رویداد غمانگیزی باشد، ملایی تبر بردارد که دانهدانه درختهای کهنسال را بیندازد، کافهای در تایلند بسوزد، کرجیای در اندونزی غرق شود، یا بچههای هنوز بال و پر نگرفتهی غزه پرپر شوند، یا در بنگلادش مردمانی که نمی دانند جزو کدام کشورند، سر ملیت بمیرند، ما بیکم و کاست باید در جریان همه ی خبرها قرار بگیریم
باید بنشینیم هی کلیک کنیم که یکی سرآخر جلوی این ابراهیم زمانه را گرفته است یا نه! باید بمانیم تا میان زبانههای آتش آن کافه در تایلند که اگر آتش نمیگرفت هرگز خبردار نمیشدیم چهقدر بهشان خوش گذشته است، آدمهایی را ببینیم که دارند میسوزند! باید نگاه کنیم زنهای مضطربی را که دم ساحل صف کشیده اند تا مگر جنازهی عزیزانشان از آب گرفته شود! باید نگاه کنیم بچههایی را که بهتزده غرق خون اند و نمی دانند چرا
شب باید پهلو به پهلو شویم از این تصویر دهشتناکی که نامش آدمیزاد است و هی فحش بدهیم به این رسانهها که فاجعه پشت فاجعه و خون پشت خون، همه چیز را به سمع و نظر ما میرسانند. که مبادا یکی از قلم افتاده باشد. که اگر یک کلیپ با صدای فلانی نگاه کرده ایم و خوشمان آمده است، پاک کوفتمان بشود. که همین یک لقمه نانی را که از رهگذر این سه چهارتا شغلمان به کف آورده ایم، نتوانیم مثل آدم بخوریم
همین که به خودت می گویی، به تو چه مربوط که در سریلانکا چه خبر است، سعدی می آید می نشیند کنار دست گوینده ی سی. ان. ان می گوید اوهوی تو کز محنت دیگران بی غمی! نشاید که نامت نهند آدمی. بی درنگ توبه می کنی و با دقت خیره می شوی به این ماتمی که توسط رسانه فشرده می شود، از همه جای جهان جمع می شود و به قول آن همشهری پاچیده می شود توی سر و صورتت
Friday، February 06، 2009
فالگيري
- بذار برات يك فال حافظ بگيرم
- نه، حافظ نه، اون بغليه رو وردار، خيام رو ترجيح مي دم
Thursday، January 08، 2009
عمود خیمهی ما
مردم ما بر گرد در و بام خانهی فاطمه (س) یک فرهنگ پدید آورده اند. علی شریعتی
به جرئت میتوان گفت که در فرهنگ ما این متن محوری واقعهی کربلاست. شناخت ما از دیگر متنهای دینی که برخی از آنها بسیار متنتر از این واقعه اند، بیشینه شناختی دستدوم و فرعی است. شناختی است که یا جایی در زندگی ما ندارد و یا اگر اثری دارد در پایگانهای بسیار پایین جای میگیرد. واقعهی کربلا متنی است که به زندگی ما معنا میبخشد. به ما حس مذهبی میدهد چنان که تا بیقیدترین مردمان ما را هم به فضای تجربهی روحانی میکشاند. رفتارهای اجتماعی، فرهنگی و سیاسی ما را تعیین میکند. ما را، همچون رودی که خاک و سنگ را، در جذبهی خویش محو کرده با خود میبرد. ما را و زندگی ما را میسازد
با عبارتی دیگر و در واقع از چشمانداز روبرو اگر بتوانیم بگوییم، همنوایی شگفتی میان زندگی جمعی ما با این واقعه هست. انگاری برای سدههای پیدرپی بر دامنهی این مصیبت زاده شده ایم و زندگی کرده ایم. نسل در نسل انگاری زندگی ما برگرفتههایی از آن رویداد بوده است. کاری که مداحان میکنند این است که مصیبتهای شخصی، و در واقع مصیبت تاریخی ما را به مصیبت حسین (ع) گره میزنند. طرح تاریخیای که ما بر بستر آن پیش آمده ایم، اگر خود را در واقعهی کربلا نجوید، بیتردید چارهای ندارد تا چنان چیزی بسازد
کوششهایی البته در کار اند تا چهرهی شیعه را هر چه بیشتر مانند دیگر مسلمانان کنند. چیزهایی را که برای دیگر مسلمانان مهم و از کانونیت برخوردار است، برای شیعه هم مهم گردانند. بی آن که جرئت آن داشته باشند که رو در رو از قدر حسین (ع) بکاهند، او را ذیل متنی اصلیتر میگنجانند. میکوشند تا از جوش و خروش این رود جاری کم کنند و آن را از هر طرف با دیوارههایی محدود کنند. این وقتی است که درسخواندهها میخواهند زمام امور را از دست مداحان که مردمانی عامی و بینام و نشان اند و مسلمانیشان بیش از هرچیز در همین شبهای عزیز رخ مینماید، بگیرند و به پشتوانهی سواد عربی خود همه چیز این ماجرا را به اصلش در شبه جزیره برگردانند
بهگمان این کاری نشدنی است، چه بسا ماجرا در سیر تاریخی خود به راه باژگون خواهد رفت. این بیشتر از آن روست که تاریخ ما، تاریخی کربلایی است. منظورم اینجا فقط تاریخ ایرانیان نیست، تاریخ این چندین مردمانی نیز هست که گرداگرد ما هستند. تاریخ مردمانی است که هر روز خود را در وضعیت حسین (ع) و یارانش مییابند. مردمانی که مصیبتهایشان آنان را به یاد حسین (ع) میاندازد و یاد حسین (ع) آنان را برای زندگی در وضعیتهای مصیبتبار یاری میدهد
Sunday، September 14، 2008
Tuesday، August 19، 2008
مرگ يك مترجم خوب
فريدون فاطمي مرده است، مثل اين كه كمابيش ده روزي مي گذرد. صبح، خبر را در وبلاگ حنايي كاشاني (+) خواندم و بعد بهت زده به دنبالش گشتم(+). از خواندن متن هاي فريدون فاطمي به ويژه در آثار اخيرش بسيار لذت مي برم و نوآوري هاي همراه با احتياطش را كه تعهدي مثال زدني به فارسي در آنها هست، بسيار دوست مي دارم. روانش شاد
